خدایا تنهامون نزار
روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو ؟
پسر گفت : من
پدر جا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟
پسر گفت : من
پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟
پسر گفت : من
پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟
پسر گفت : تو ...
پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟
پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم .
حکایت اون پسره منم و اون پدر خدایا خود خود خودتی من بی تو تنهام نزار بشکنم نزار احساس کنم تنهام
من و تو رودارم همیشه ا راهنمایی وقتی بهم کسی م یگفت برام خاطره یا یه یادگاری بنویس با پیچ و خمی که به خودکارم می دادم می نوشتم :
خدایا
آنچه من در کلبه فقیرانه دلم دارم
تو در عرش کبرایایی خود نداری
من چون تویی دارم و تو خدایی نداری
کسی که خدارو دارد چه ندارد؟
کسی که خدارو ندارد چه دارد؟
ای سمیه هر وقت دیدی یه مشکل بزرگ داری نگو چرا من ؟چرا؟نگو خدایا یه مشکل بزرگ دارم ؟
بگو ای مشکل من یه خدای بزرگ دارم که کمکم می کنه و تنهام نمی زاره.
حالا معنی همه اون چیزایی که تو دفتر بقیه یادگاری گذاشتمو یادم می افته
می فهمم بین حرف تا عمل خیلی راهه خدایا دستمو بگیر رهایم نکن
تو رو داشتن یعنی دنیا رو داشتن مواظب پسرمون همون فرشته کوچولو که پرستشت میکنه باش
من می دونم یعنی مطمئنم طاهای من هم جواره با صاحب اسمش این برام آرامش هردو دنیا رو داره


خدایا تنهامون نزار
