محمدطاهای ما(جوجه طلایی ما)محمدطاهای ما(جوجه طلایی ما)، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

دردونه..یک عاشقانه آرام دگر

بدون عنوان

سلام به آقاپسرگلم دیشب بابابزرگت یعنی بابای بابایی برات دو تا بالشت از پر درست کرد آورد جالبه که میگه یکی از بالشت ها مال بچگی باباته و اون یکی هم تازه پر گرفته با پر درست کرده بود . بابابزرگ نمی تونه اسمتو درست تلفظ کنه می دونی چی بهت میگه "پسر آقای معماری". جالبه دیشب ذوقتو میکرد و برات لحظه شماری میکرد و از ختنه کردنت م یگفت "میگه 1ماهگی ختنه اش کنید "اما نه گناه داری 10روزت شد نافت افتاد ختنه ات میکنیم ووای که من دلشو ندارم ببینمت. شمارش معکوس شروع شده و 31روز دیگه تا اومدنت وقت هست . راستی عمه خاله هم برات یه تشک بازی درست کرده چقدر زحمت کشیده . خاله زهرا هم برات یه ننی خریده برای یه خواب راحت...
26 اسفند 1392

اناالله و انا الیه راجعون

سلام گلم خوبی بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم. اگه یه هفته است که اصلا نیومدم به دفترچه خاطراتت سربزنم بخاطر این ب...
26 اسفند 1392

گلی برای مادر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادر ش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟» دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.   وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا&...
26 اسفند 1392

15

 سلام به طاهای مامان و بابا  سلام به عزیز دلم شمارش معکوس شروع شدهمن از 15شروع میکنم چون امروز 15امه ........ چندوقته نیومدم بهت سر بزنم نمی دونم تو بچه ایی تو دل من یا خرچه ایی . برای بار دوم منو راهی بیمارستان کردی و 3روز بستری شدم .حتی اب هم میخورم میارم بالا ......... خیلی داغون بودم روزی 20 بار بالا می اوردم بابا مهدی  و اطرافیان که دیگه از این وضعیت کلافه شده بودن هیچ کاری از دستشون برنمی اومد فقط شاهددرد کشیدن من بودن ... از این متخصص به اون متخصص اما همه میگفتم خانوم چیزیت نیست ...تو مطب دکتراز درد گریه میکردم ..... الان به نسبت قبل بهتر شدم و دفعات استفراغم کمتر شده و این همه رو خوشحال کرده ... اما ا...
26 اسفند 1392

ورودت به 9ماهگی مبارک

هفته سی و پنجم هم داره به پایان میرسه.............. کم کم ماه رمضون توی راه داریم............ این ماه رمضان با تموم سالهای دیگه برای من وبابا مهدی یه توفیق دیگه داره........... نمی دونم کدوم روز از این روزای پربرکت قراره بیای و ببوسمت ....... اما امیدوارم قدمت برای مامان و بابات پرازخیرو برکت باشه ........... دیگه کم کم باید برم دکتر و نوع زایمان و اسم دکتر و بیمارستان و .آماده کنه ....... طاهای من .... فکرکنم برای به دنیا اومدنت بمیرمو زنده بشم اما مث همه مامانهای دنیا این امیدو به خودم می دم با دیدنت دردو زخم ها رو از یاد ببرم . خیلی خیلی استرس زایمان دارم مخصوصا این روزها همش دارم مزیت و معایب زایمان سزارین...
26 اسفند 1392

خدایا............

خدایا! همیشه در ذهن من باش وقتی از خواب بیدار میشوم سراسر روز برمن بتاب بگذار هردقیقه زمانی باشد برای همنشینی باتو نگذار فراموش كنم در هر ساعت از این كه با من مانده ای و خواهی ماند تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی شكر به جا اورم خدایا! وقتی كه شب میرسد بگذار كه افكارم از تو وعشق تو ارامش گیرند بگذار كه خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد واگاه باشد كه من متعلق به تو هستم.... ...
26 اسفند 1392

وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع "خدا" رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را د...
26 اسفند 1392