خدایا با من حرف بزن
کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن . مرغ دریایی اواز خواند,کودک نشنید. سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن.رعد در اسمان پیچید,اما کودک گوش نداد. کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.ستاره ای درخشیدولی کودک توجهی نکرد. کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده.ویک زندگی متولد شد.اما کودکنفهمید. کودک با نا امیدی گریست.خدایا با من در ارتباط باش.بگذار بدانم اینجایی. بنابر این خدا پایین امد و کودک را لمس کرد.ولی کودک,پروانه را کنار زد و رفت. ...
نویسنده :
مامان بی تاب
18:33



