پیدات کردم
بازم در گیر احساسم .
درگیر حسرت یه بغل.
بازم درگیر این داغم..
بازم درگیرم با تمام افکار های شیرینو دلنشین از اومدنت بازم ذهن پریشون من در به در دنبال کلبه ی آرامش میگرده.....
دیگه گریه هم آرومم نمیکنه ...
دلتنگم دلتنگ تو که دوستت دارم ....
دلتنگ خنده های عمیق مهدی ام....
ولی ازم دورن ..
دلتنگم برای خدای خودم برای اون که دورتراز همه بهشم برای او که تنهاش گذاشتم ..
یا خدا دلتنگم ..
دلتنگم برای تمام درد و دلهایی که باهات میکردم ..
آره بازم درگیرم.
قلب من درگیر عشقه به پسرم .
درگیرهمون عشقی که خودت بهم دادی..
ذهن من در گیر منطق ...
هجوم طوفان فکرهای مختلف ...
هجوم دلشوره ها ، دلخستگی ها ، هجوم ناآرامی ها ... در طوفان غم گیر کردم ..
یا خدا رهایم نکن ، رهایم نکن و مرا به آرامش برسان .. رهایم نکن....
معبودم من خیلی آشوبم .نمی دونم این طوفان منو به کجامیبره .من پراز حسادت شدم پراز غم و کمبود .من داغونم چرا که پسرم زمانی که جون می داد تو شکمم بود و من بهش می گفتم مامان تحمل کن تو میتونی اما محکم لگد میزد و من امید به اینکه تا ساعت های دیگه اونو میبینم اما ازم برای همیشه جداشد هیچکس نمیفهمه من چه جدایی رو داشتم اون داشت با من خدافظی میکرد و من به امید تازه شدن بودم .
حسودم و بی تاب از شنیدم صدای گریه و خنده نوزادها .
در کوچه هاي خلوت دلم عطر نفس هايت پيداست .و آنگاه که من بر روي احساسم قدم ميگذارم ، تو در اوج با ستارگان مي رقصي و دم بر نمي دارم که احساسم چيست که نکند شايد خاطر زيبايت را ناراحت کند . اما بدان که احساس من هم زيباست ، همچون ستارگاني که با آنها در آسمان اين کوچه ي خلوت ميرقصند...
طاهای من .دارم با هق هق و خون دل برات می نویسم چون نمیدونی من تو چه برزخی هستم....
تولد ماه دوم فرشته شدنتو خیلی غمگین بودمو حسود از اینکه نکنه تو اونجا تنها باشیو مثل من تو حسرت مادرو پدر و عمو دایی و نباشی .به همه گفتم برات یه صلوات کادو بفرستن اما طاهای من من اشتباه کردم ومیدون یچرا؟چون همه رو ناراحت کردم و تو غم خودم ناخواسته شریک کردم و گریه کردن اما ناراحت شدن از این کار من .
حق دارن .من پاره تنم الان کنارم نیست و من بی تابم .چرا اونا رو باید ناراحت کنم .
تا ساعت ها مثل یه بت شده بودمو به یه جازل زده بودم که چرا من این همه تخریب شدم چرا بی فکرشدمو هزاران چرا؟
غممو به مهدی هم نمی تونم بگم چون منو می بینه و خودش هم به زور دیگه میخنده و ..
تاصبح فکر می کردم ای کاش پیدات کنم و تمام تنهایی و دلتنگی هامو بیام پیش تو و این وبلاگ .
صبح رفتم خاکستون و نشون نشون از این و آن ......
از دفترخونه پرسیدم نمی دونی نمی تونستم کلماتمو کنارهم ردیف کنم و با بغض که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم فـــ........ــوت. تــــی رو میارن اینجا.مسئول دفتره بلند شدو گفت بله .اسمشو بگو تا برات نگاه کنم بگم کدوم قطعه است.
ضربان قلبم می زد 1 ..2و نمی تونستم حرف بزنم .مرده بهم زل زده بود که از دهنم یه چیزی در بیاد .
بهش گفتم نوزاد
نوزاد بوده..و زدم زیر گریه
بعد از چنددقیقه سکوت اجباری
بهم گفت اسمش چی بود: باورت نمیشه اون لحظه بود که فهمیدم تو حتی اسم هم نداشتی و هیچ جای این دنیا ثبت نشده که من و مهدی خانواده توئیم.
بهش گفتم :من تابحال ندیدمش و اسمی هم ثبت نشده
فقط بهش گفتم 18مرداد ماه بود که این اتفاق افتاد
بهم گفت یه آقایی بنام سید طاهر دادمش دست اون .
رفتم سید طاهرو پیداکردم داشت یه پیرمردی رو خاک میکرد مراسم شلوغی بود کشیدمش کنار و بهش گفتم تو توی مرداد ماه یه نوزاد به خاک سپردی؟
بیلشو گذاشت زمین و به یکی از دوستاش گفت تو اینجا باش من الان میام ..
باز حرفامو بهش گفتم: اول سعی کرد ملاحظه کنه و هیچی نگه اما اشکامو که دید گفت بیا دنبالم
نبضمو قلبم دیگه کندم یزد هر قدمی که از روسنگ قبرها بر می داشتم امید نداشتم حتی به تن بی جونش هم برسم و م یگفتم خدایا من و زنده نگه دار فقط به اون برسم ههمین طور که قدم میزدمو ناله میزدم گفت یه نوزاد بود که ساعت 10الی 10:30بود که برام آوردن از یه زن و مرد تحویل گرفتم یه پژو داشتن .
بهش گفتم نوزاد پسر بود یا دختر؟
گفت پسر
باورم شد دارم بیام پیشت .التماس قلبم میکردم که بزنه حداقل تا اونجا بزنه .
وایییییییییییییییی وای وای وای
.وای پسرم وای پسرم وقتی پیدات کردم
برای اولین بار تو ی عمرم گفتم وای مصیبتا
عزیزدلم
تو که اونجا تنها نبودی
هم روی زمین و هم تو آسمون .هم جسمت و هم روحت .هیچکدوم تنها نبودو نیست
خیلی خیلی نوزاد اونجابود .الهی که من فدای همتون بشم
کنار پاهای قشنگت یه دوقلو دختروپسر بود .
الهی فدات بشم
یه عالمه خروار خاک روی تن بی جونت بود همین
الهی که فدات شم نمی دونی چه صحنه های بدی دیدمو شنیدم .
بهش گفتم چه شکلی بود :
سید طاهر بهم گفت: زمانی که داشتم خاکش میکردم به برادرم که کنارم بود گفتم این پسر چقدر قشنگه این پسر چشم خورده من مطمئنم که این بچه چشم خورده
برای اولین بار بود که فلبم داشت به سمت زمین کشش پیدا میکرد توان ایستادن نداشتم و تو دلم می گفتم طاهای من بلندشو تا هم برات اسم بزارم هم شناسنامه برات درست کنم .ووووووووو
اما ...........
بهش گفتم چه شکلی بود می گفت صدالله اکبر به این پسر تپل و سفیدو مثل یه فرشته ...
تا ساعت ها بالای سرت بودمو زل زده بودم به خرواری از خاک ......
حتی یه کلمه هم نتونستم بگم و باهات حرف بزنم حتی نمی تونستم بگم طاها تا ساعت ها بالاسرت نشستمو اشک می ریختم
نفسم را تو سينه حبس کردم براي گفتن جمله اي کوتاه ، براي گفتن آنچه ، که دلم تو سينه جا داده ،
نفس را در سينه حبس کرده ام که بگم "طاهای من دوستت دارم " ....
اما نشد
وقتی خواستم ازت جدابشم قلبم و قدم هامو چشمام تو اراده من نبود
همش میگفتن بایست
يک لحظه به ايست ،
يک نگاه به پشت سرت بنداز ببين کجاها قدم گذاشتي،
حال به جلو نگاه کن ،
ميخواهي کجا قدم بگذاري...
ای خدا اگر اون دکتره مقصره هزارات نفرین بهش
اگه کسی چشم کرده نفرین به او
کاش هيچوقت دوست داشتني وجود نداشت تا دلي گرفتار شود و به دست ديگران به تباهي و نابودي بکشد.
الهی که من فدات بشم خودم میام هم سیمان می کنم هم سنگ
الان از تو سه چیز دارم یه جفت جوراب یه وبلاگ و یه خروار خاک
طاهای من حالم اصلا خوب نیست دیگه نمی تونم برات بنویسم فعلا خدافظ عزیزم ..............


پیدات کردم
