دستای پر نیازمو ببین
وای خدا چقدر برامون سخته وسایل طاهاعزیز دلموبادستای خودم جمع کردم گذاشتم تو کارتن و بردم خونه بابام
خدا تو خودت دیدی من و مهدی چقدر آتیش گرفتیم و گریه کردیم
خدایا خدااااااااااااااااا چرا مارو نمی بینی
من دارم میمیرم
وسایلای پچه امو جمع کردم و بردم خونه بابام داشتم ذوب می شدم
نمی تونستم تو چشمای کسی نگاه کنم
اییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااا
تو با من چه کردی؟
من این دلتنگیمو کجا ببرم
وقتی داشتم اون وسایل هایی که دونه دونه با یه دنیا ذوق خریده بودمو جمع م یکردم قول داده بودم گریه نکنم داشتم از سرتا پا گور می گرفتم تموم بدنم داغ شده بود و بغض نهفته داشتم
خدایا بسه دیگه
خدایا این چه زجری بود 10ماه و 13روزو 16ساعته داری منو امتحون می کنی
من کوچیکم اذیتم نکن
خدایا دلم براش خیلی تنگ شده
برای یه بار شده بیارش تو خوابم
میخوام ببینمش
شبانه روز دارم گریه می کنم چون بی تابشم هنوز باور ندارم اونو ازم جداکردی
خدایا خودت دادی خودت بردیش اما چرا به ما آرامش نمی دی


دستای پر نیازمو ببین
